ثبت نام   ورود تماس کمک جستجو افراد صفحه نخست

 

Locop Social Network


09:19 Friday 2 November 2007 - 0 نظر - [ ارسال نظر ]

alt

 براي دومين سال متوالي آنگلامركل، اولين زني كه صدراعظم آلمان شد، رتبه نخست فهرست صد زن قدرتمند جهان را به خود اختصاص داده است.

او جهان را با رهبري درست خود در دو اجلاس متوالي تحت تاثير قرار داد. ابتدا او با توسل به اصول خود باعث شد رهبران گروه جي هشت در كنار ساير توافق‌ها، بر سر كاهش قابل توجه انتشار كربن به توافق رسند. پس از آن مركل كشورهاي عضو اتحاديه اروپا را به توافق بر سر معاهده‌اي كه جايگزين قانون اساسي اتحاديه اروپا شود رهنمون شد.  

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد

03:55 Thursday 1 November 2007 - 0 نظر - [ ارسال نظر ]

احمد خيامي بعد از انقلاب به تورنتو مي رود. او سپس براي معالجه سرطان خود عازم لوس آنجلس مي شود. او قصد داشت كارخانه اي در مشهد تاسيس كند. در اين زمان با وجود رسيدن به هفتاد سالگي و ضعف جسمي ناشي از بيماري با شور و نشاط جواني كار مي كرد. احمد خيامي در اين زمان در يك آپارتمان كوچك دو اتاقه در لس آنجلس زندگي مي كرد كه با خانه سي و هفت هزار متري و درياجه و جزيره اش در تهران قابل مقايسه نبود. يكي از دوستانش كه چند روز قبل از مرگش با او ...

alt

مطلب را بصورت كامل اينجا بخوانيد

11:28 Tuesday 30 October 2007 - 1 نظر - [ ارسال نظر ]
عصر بود . خسته از سر كار به خانه برميگشتم ، بزرگراه شلوغ و ترافيك نامنظم بود. معمولا اين موقع روز وقت تعطيلي شركتها وكارخانجات مسير بود ودر نتيجه ترافيك مضاعفي بر جاده حاكم ميشد.بين دوماشين جلو وبغلي گير كرده بودم .اتومبيل جلوئي كه راننده مسني داشت خيلي با احتياط حركت ميكردو حاضر نبود لاينش را عوض كنه و به ماشينهاي عقب راه عبور بده. ميني بوس بغلي هم كه به ظاهر سرويس يكي از شركتها بود و سعي ميكرد حفظ مسير كنه . بهر شكلي بود سعي ميكردم بر اعصابم مسلط باشم و با حوصله پشت اتومبيل جلوئي حركت كنم . در همين اثنا ، صداي بوق ممتد اتومبيل عقبي توجهم را جلب كرد. زن ومردي نسبتا ميان سال داخل اتومبيل لوكسي نشته بودند . مرد بشدت عصبي بود وپشت سرهم با بوق وچراغ سعي مي كرد مسير را جهت عبور براش باز كنند. ولي راننده جلوئي همچنان با خونسردي و بدون توجه رانندگي ميكرد و من مانده بودم بين اين دو .احساس بدي به من دست داده بود.عجله اتومبيل عقبي را ناشي از فخر فروشي بعضي رانندگان نوكيسه كه سوار بر اتومبيلهاي گران قيمت مي شن وفكر ميكنن همه خيابون ملك آوناست وديگران بايستي با ديدن آنها احترام گذاشته و مسير را براشون باز كنند. همچنان صداي بوق وبرق چراغ كلافه ام كرده بود .بهر شكلي بود از راننده ميني بوس راه گرفته وبه لاين مياني تغيير مسير دادم . ولي تو دلم هرچه ناسزا بودنثار راننده عقبي كرده و از پنجره اتومبيل با صداي بلند و با حركت عصبي دست به طرز بي ادبانه اي داد زدم :احمق گاو چران ، مگه نمي بيني راه بسته است ! ولي راننده بدون توجه به عصبانيت من همچنان پشت ماشين جلوئي بوق و چراغ ميزد.البته من نفس راحتي كشيدم ،ولي اعصابم بكلي بهم ريخته بود و در درون به هرچه آدم مغرور و نوكيسه اي بود فحش ميدادم . بالاخره به خيابان نزديك خونه رسيدم و تازاز ترافيك بزرگراه خلاص شده بودم كه ناگاه .حدود 200 متر جلو تر تجمع عده اي را ديدم كه جلو يك آپارتمان ايستاده بودند. سرعتم را كم كردم ،كمي جلوتر همان اتومبيل لوكس را ديدم كه به شكل غير معمولي پارك شده بود .جلو تر از آن آمبولانسي ايستاده بود و دو نفر با روپوش سفيد در حال حمل برانكاردي بودند كه روي آن دختركي هشت نه ساله با سر وصورتي خون آلود قرارداشت .بي اختيار ترمز كرده و از خانمي كه نزديك من بود موضوع را سئوال كردم . او با بغض و با حالت گريه گفت : طفلكي نيم ساعت پيش از مدرسه آمده بود ،معمولا وايمستاد تا مادرش بياد واونو از خيابون رد كنه ،چون مادرش دير كرده خودش از خيابون ردمي شه كه موتوري بهش زده و..... ميگن ضربه مغزي شده .مامان باباش الان اومدن ،بيچاره مادرش ميگفت تو ترافيك گير كردن ، ترافيك هم كه ميبينين .... جملات بعدي او را درست نفهميدم ، بشدت متاثر شده بودم ،اشك امانم نمي داد .براي يك لحظه از خودم متنفر شده بودم . خواستم پياده شوم و از آن زن ومرد كه حالا فهميدم پدر ومادر اين طفل بيگناه بودند عذر خواهي كنم ولي اونا در شرايطي نبودند كه من بتونم باها شون حرف بزنم . خودم رو سرزنش ميكردم ، شايد اگر همان چند دقيقه اي كه اونا پشت ماشين من گير كرده بودند ، من راه را براشون باز ميكردم اين اتفاق نمي افتاد. شايد دخترك الان دستش تو دست مادرش بود واز خانم معلمش كه امروز درس تازه اي بهش داده صحبت ميكرد.شايد هم از دوستش كه امروز دير به مدرسه اومده.راستي شايد گرسنه بوده و ديرش ميشده كه زودتر مادرش براش عصرونه بياره ، واي كه چه فكرهائي در اون لحظه عذابم مي داد. ولي الان تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه دعا كنم اتفاق بدي براش نيفته .... هنوز هم بعد از چند سالي كه ازاين ماجرا ميگذره هر موقع به آن فكر ميكنم عذاب وجدان راحتم نمي گذاره . ولي هروقت رانندگي ميكنم ، سعي ميكنم لاين سبقت را سريع خالي كنم ، و به حقوق حقه ديگران احترام بگذارم .شما را بخدا شما هم اين كاررو بكنين .
11:31 Monday 29 October 2007 - 0 نظر - [ ارسال نظر ]
Filed under: شخصی

اكثر ما دوست داريم ديگران دوستمان داشته باشند انگار زندگي بهتر مي شود اينكه ديگران دوستمان داشته باشند يا نه كاملا به خودما بستگي دارد به اينكه چگونه رفتار مي كنيم و چگونه با ديگران كنار مي آييم خيلي وقتها آنطور كه بايد با مردم برخورد صحيح نداريم ما مي گوييم مي خواهيم ديگران ما را همين طور كه هستيم دوستمان داشته باشند.
اين بدان معناست كه ما كارهاي را كه بايد انجام بدهيم نمي دهيم و قصد تغيير دادن راه و روش خود را نيز نداريم خيلي راحت مي گوييم چرا نمي توانند من را همين طور كه هستم بپذيرند و دوست داشته باشند؟
واقعيت اين است كه براي انكه دوستمان بدارند بايد دوست داشتني باشيم.
دوست داشتني شدن كار زياد سختي نيست براي شروع بهتر است وقتي با ديگران روبه رو مي شويد لبخند بزنيد و با روي باز با آنها صحبت كنيد رفتاري دوستانه و صميمي داشته باشيد از مشكلات آنها با خبر شويد و سعي كنيد دركشان نماييد و به احساساتشان توجه كنيد.
وقتي با ديگران رو به رو مي شويد بلافاصله سلام كنيد منتظر نمانيد آنها سلام كنند آنها را به اسم كوچك صدا بزنيد نشان دهيد كه از ديدنشان خوشحال هستيد.
طوري رفتار كنيد كا انگار از زندگي حسابي لذت مي بريد هميشه به خوبي ها فكر كنيد حتي اگر زياد هم مايل نيستيد خود را مثبت نشان دهيد هرگز شكايت نكنيد و غر نزنيد.

مطالب بيشتر در زمينه هاي مختلف ومتنوع را درصبح اميدبخوانيد

10:23 Monday 29 October 2007 - 1 نظر - [ ارسال نظر ]

خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه بر زيستن گذشته است حسرت نخورم و بر بيهودگيش سوگوار نباشم .بگذار آن را من خود انتخاب كنم، اما آنچنان كه تو دوست مي داري .

خدايا چگونه زيستن را تو به من بياموز ،چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

خدايا رحمتي كن تا ايمان نام و نان برايم نياورد . قوتم بخش تا حتي نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم ،تا از آناني باشم كه پول دنيا را مي گيرند و براي دين كار مي كنند .نه از آنان كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند .

 اي خدا مي دانم كه براي عشق زيستن و براي زيبايي و خير مطلق بودن ، چگونه آدمي را به مطلق مي برد . اخلاص يكتايي در زيستن ، يكتايي در بودن و يك تويي در عشق .

 خدايا به هر كه دوست مي داري بياموز كه عشق ،از زندگي كردن بهتر است .و به هر كه دوست تر مي داري ، بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر.

 خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان.اضطرابهاي بزرگ ،غم هاي ارجمند و حيرتهاي عظيم را به روحم عطا كن .لذتهارا به بندگان حقيرت بخش و درد هاي عزيز را بر جانم ريز .

خدايا به من توفيق تلاش در شكست ، صبر در نا اميدي ، رفتن بي رهوار ، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ،مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ،ايمان بي ريا ، عشق بي هوس ،تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند ، عنايت فرما.

 خداوندا عقل ما را چنان تکامل فرما که درک عشق تو را داشته و چنان معرفتی را که قدر این عشق را دانیم.

 

دكتر علي شريعتي

يادش گرامي و نامش هميشه سربلند باد

 

Locop Social Network © 2008